تبلیغات
وبلاگ دانشجویان باغبانی دانشگاه باهنر 90 - سم کشنده

دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی‌توانست با مادرشوهرش
کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث می‌کردند. عاقبت یک روز دختر نزد
داروسازى که دوست صمیمى پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا سمى به او بدهد
تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت: اگر سم خطرناکى به او بدهد و
مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونى به دختر داد و
گفت که هر روز مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم‌کم
در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا
کند تا کسى به او شک ….

 نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـدارى از آن را در غـذاى مادر شوهـر می‌ریخت و با مهربانى به او می‌داد.

هفته‌ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت:

آقاى دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم.

حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی‌خواهد که بمیرد، خواهش می‌کنم داروى دیگرى به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندى زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونى که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.



تاریخ : یکشنبه 11 خرداد 1393 | 01:53 ب.ظ | نویسنده : خانم رشیدی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.